تبليغاتX
به یادآرزوهایم سکوتی میکنم بالاترازفریاد

به امید چتر فردایت خیس بارانم هنوز

مردها در چارچوب عشق، به وسعت غیر قابل انکاری نامردند!

برای اثبات کمال نامردی آنان،تنها همین بس

که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند مردند.

تا وقتی که قلب زن عاشق نشده،پست تر از یک ولگرد،عاجزتر از یک فقیر،

و گدا تر از همه ی گدایان سامره، پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند.

اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد...

و انگاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جست وجو می کنند .

به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید.

+ گل دخترارو عشقهـــــــــــــ .

+ مامانم روزت مبارک.

+ آجی شقایق ، آجی پرستو روزتون مبارک.

+ شرمنده همتونم.واقعا ببخشید. جبران می کنم.

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:26 نويسنده ✿مهسان✿ |

خوب می دانم هستی

در تک تک ثانیه هایم

خوب می دانم دلگیری

از من

خوب می دانم دلت پر است

دوست داری بغضت را بترکانی

خوب می دانم دلت تنگ است

برای آن وقت هایی که

سرم را می گذاشتم روی شانه هایت

گریه می کردم

سبک می شدم

به خواب می رفتم

و فردا فراموش می کردم حال دیشبم را

خوب می دانم

بدی از من است نه از تو

می دانم و گله می کنم

می دانم و ناشکری می کنم

خوب می دانم و باز هم می بخشی

نادیده می گیری

نشنیده می انگاری

خوب می دانم

اگر بخواهم همین امشب مرا در آغوشت می گیری و می خوابانی

آرامم می کنی

مثل آن وقت ها

خوب می دانم بزرگیت را

مهربانیت را

خوب می دانم

فقط کافیست بخواهمت

آن وقت است که زمین و آسمان را بهم می دوزی

خدایــــا

خوب می دانم که می خواهمتـــ ...

+ خدایا فقط من و ببخشــــــ .

+ کسی و خبر نکردم. ببخشید این روزا سرم خیلی شلوغه.

+ بر من خرده مگیرید. جبران می کنم.

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:42 نويسنده ✿مهسان✿ |

چند وقتیست

بقچه ی دلم را زیرو رو می کنم...

نیستیــ ...!

خدایا !

چه کرده ام که

شبانه و بی خبر کوچ کردی؟

بقچه ام را تکانده ام...

امشب...

همین امشب

برگرد...

+ خدا جونم میدونم همش تقصیر منه.

+ تو خدایی، بگرد ... شاید یه راه دیگه هم مونده باشه!

+ جون من یه بار دیگه هم بگرد... از اول ...از اون اول اول...

+ باشه صبر میکنم... فقط زود بیا... اینجا منتظر نشستم تا بیای...

+ خدا جونم خوش خبر بیا... باشه؟؟؟

+ قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین.

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 17:44 نويسنده ✿مهسان✿ |

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی که همه سرد غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...!

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی

به سلامت باشی

و دلت همواره

محو شادی و تبسم باشد.

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد

لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور.

مهربانم ای یار...

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح

گونه ی سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار

با دلی سبز و پر از آرامش

راهی خانه ی خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسد.

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست ...

+ این پستم طولانی شد ببخشید.

+ آخ باران کجایی؟ دلم برات اگه بگم تنگ شده باور میکنی؟

+ کاشــــ کاشــــ دوس داشتنمو میفهمیدیـــــ .

+ صبورترین عاشقت : مهسان.


+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:24 نويسنده ✿مهسان✿ |

اشک هایم هم
شبیه تـــــــو شده اند

گریه که می کنم نمی آیند ...!!!      

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17:1 نويسنده ✿مهسان✿ |

چندیست از تمام لحظه لحظه هایم تا به الان متنفر شده ام

نمیدانم تجربه کرده ای یا نه

حس تلخیست

حس هیچ نبودن

انگار تو را نگه داشته اند در حالی که دیگران میدوند و میروند و میخندند و میگریند و...

و تویی که خیره به آن ها ایستاده ای را نمیبینند

حس پوچی

حس هیچ نبودن

به زبان خودمان حس الافی تمام

را در تک تکشان

و

خودت میبینی

در حالی که آن ها تو را نمیبینند و بی توجه از کنارت رد میشوند

درد دارم

وجودم درد دارد

حسم درد دارد

روحم درد دارد

چرا؟!

نه واقعا" چرا؟!

با خود مرور میکنم

ار خودم سوال میپرسم

درست مثل یک مشاور یا روان شناس

نه عشقی پیدا میکنم

نه جدایی

هیچ چیزی نیست

اما درد هست

زبانم توانایی گفتن و انگشتانم توانایی نوشتن احساسم را ندارد...

شاید تویی که این را میخوانی حسم را نفهمی...

هیچوقت

...

+ خسته ام از روزمرگی های احمقانه خودم خسته ام.

+ از اینکه روز به روز بیشتر آدمای اطرافمو میشناسم و به هیچ و پوچی دنیا

به بی قیدی همه نسبت به هم پی میبرم خستم.

+ خسته شدم ...!!!


+ تاريخ جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 16:28 نويسنده ✿مهسان✿ |

به نام تنهایی

به نام کسی که نمی دانم کیست

به نام کسی که آمد اما نمیدانم کی آمد و رفت؟

به نام کسی که روحم را برد.

به نام کسی که نمیدانم کیست اما دلم را برد.

به نام کسی که تنهایم گذاشت.

به نام کسی که قصه ی عشق را برایم گفت.

به نام کسی که گفت؟ عاشقم میشی؟

به نام کسی که قصه ی عشق را نوشت.

اما...

اما رفت به پایان نرساند قصه را

به نام کسی که همدمم بود.

اما رفت...

اما مینویسم به نام خدا

به نام خدایی که مونسم شد.

به نام خدایی که قصه را برایم گفت و به پایان رساند قصه را.

به نام خدایی که میدانم کیست وکجاست.

به نام خدایی که تنهایم نگذاشت.

به نام خدایی که جاودانه است.

به نام خدایی که سرآغاز و پایان است.

+ همه تنهام گذاشتن.

+ دلمو شکوندن.این روزا خیلی راحت میان و میشکنن و میرن.

+ حتی دیگ به تیکه هاشم نگاه نمیکنن.

+ بالاخره خدا یه روزی جواب دل شکسته هارو میده.

+ خدایا من که درحق کسی بد نکردم خودت اون بالا شاهدی.

+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 16:9 نويسنده ✿مهسان✿ |

هوای این عید دلگیر است

هوای کودکی ام را می خواهم

تا بی پروا دستم را داخل تنگ ماهی قرمزمان فرو ببرم

لطفا یک خودکار به من بدهید

می خواهم شناسنامه هام را خط خطی کنم

بنویسم. تاریخ تولد دیروز...

+ خواستم عنوان وبمو عوض کنم. کلا وبو تغییربدم. ولی پشیمون شدم.

+ به قول محسن عنوان وب نشونه وبه.

+ محسن مرسی که اینو گفتی. حرفت بیشتر باعث شد که عوضش نکنم.


+ تاريخ پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 10:17 نويسنده ✿مهسان✿ |

تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه.

چقد این چند ماه اخیر زود گذشت.خیلی زود.

زود گذشت بی هیچ امید و هدف و تفریحی.

بالاخزه امسال هم با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت.

برای من با انتظار و صبر و گریه گذشت.

از خودم دلخورم اساسی که چرا یک سال عمرم اینجوری سپری شد.

با فکر کردن و بغض...

خدایا تو فقط از دلم خبر داری و میدونی دعاهام چیه و چی میخوام.

نمیدونم چه جوری دعا کنم تا دعاهامو گریه هامو قبول کنی.

خدایا امروز آخرین روزه.

پارسال این وقع یادته؟؟

من که خوب یادمه. صورتم شده بود پر از اشک.

خدایا! تو خودت گفتی اگه توبه کنیم و به سمتت بیایم بهمون توجه می کنی.

من میدونم گناهکارم اما خدایا دیگه تنبیه بسمه.

دیگه طاقت ندارم. دیگه بریدم از همه چی.

خدایا از خودم خسته شدم.

من همون مهسان و میخوام که همش می خندید.

حکمتشو نمیدونم . خدایا کمکم کن.

خدا جونم سال جدیدم نزار با انتطار بگذره.نذار با گریه و دلتنگی بگذره.

نذار با تنهایی بگذره...

عاجزانه ازت می خوام بهم توجه کن.دعاهامو بگیر خداااااا.

فقط یه معجزه ... یه معجزه...

+ خدا میشه یکم بیای نزدیک تر.

تنهام نزار خدا جونم.من فقط تورو دارم.

تو این مدت فقط تو بودی که تنهام نذاشتی و ازم رو برنگردوندی.

همه ازم دور شدن .نمی دونم چرا؟؟

وبم خیلی غریبه، واقعا نیاز به تحول داره.خسته شد ازین نوشته های غم آلود.

دلم براش می سوزه.

خدایا تو این لحظات ازت چند تا چیز میخوام. گوش میدی؟؟؟

+ اول واس شقایقم دعا میکنم. واسش ازت خوشبختی میخوام در کنار شوهرش.

+ واس رها جونم..واسش آرامش و خوشبختی و زندگی خوب رو میخوام.

+ واس پرستوی نازنینم خوشبختی و سلامتی.

+ واس عسل خودم(باران) یه کوچولو صبر و تحمل.هر چند فراموشم کرده.

+ واس عسل جونیم( آتیش پاره) موفقیت به خصوص تو ورزش.

+ واس امیر عزیز( شکوفه های کویر) تو سال جدید یه تحول خوب.

+ واس یلدا خانومی.

+ واس سلدا جونیم.

+ واس عشقم.(A).

+ برا همتون بهترینارو میخوام.

+ عیدتونم مبارک

. + واس منم دعا کنید.

+ قراره برم مشهد. واس همتون دعا میکنم.  


+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 23:23 نويسنده ✿مهسان✿ |

تکرار غریبانه دست هایت چگونه گذشت

وقتب روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

با من بگو از لحظه لحظه ای مبهم کودکیت.

از تنهایی معصومانه دستهایت.

آیا میدانی در وجود غم ها و دردهایت و در بی گدار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالیه دریاچه نقره ای جاریست.

الماس های کف دریاچه را ببین.

چه بی رحمانه شلاق از آب میخورند.

میخواهم دستانم تا ابد در دستانت آن چنان گره ای بخورد

که از فرود اولین آدم تا خروج آخرین آدم کسی نتواند این گره را باز کند.

و ریشه کند ذره ذره محبتم در قلبت .

تا تو با خون پرجوشت این نهال را بزرگ کنی تا من و تو سالیانی که گذشت

و ادمی بر روی زمین نبود و کوه ها و دریاها متلاشی شدند و درختان همه سوختند

و دیگر سایه های در دنیا نماند برای اندکی نشستن .

حتی زمانی که در زمین دیگر جایی برای دو نفر پیدا نشود.

من و تو درهم گره بخوریم و بشویم یکی و یکی و یکی و دو روح بشویم.

در یک بدن و این بدن اگر بدن تو باشد زیباتر می شویم.

در سایه ی این درخت محبت بنشینیم و شعر بخوانیم

و بخندیم و انوقت عشق معنا پیدا می کند.

چون تا توبخواهی گریه کنی من هم گریه می کنم. تا تو بخندی

لب های من به خنده باز می شود.

چون دیگر یکی هستیم و میدانم شیطان جایی در این نزدیکی ها با یک خوشه گندم

یا چند سیب نشسته تا باز مارا تبعید کند.

شقایقم یه وقت حرفش را گوش ندهی .مهسان با توهم هستم.

ما یک بار گول شیطان را خوردیم و دیگر نباید تکرار بشود.

شقایقم میخواهم همینجور که دستتو توی دستانم گذاشتی

کمی با تو پرواز کنم.

و تو را به زمان های گذشته به همان وقت هایی که اگر نبودی

وو اگر با دستان مهربانت اشک هایم را جمع نمی کردی این رود باریک زیر پایمان

همه اش اقیانوش میشد و من تو را در خود غرق می کردم

و شاید هم خوراک این کوسه های گرسنه میشدیم.

. هرگز دیگر خبری از یک بدن و دو روح وجود نداشت.

تو بودی که قطره قطره اشکهایم را جمع کردی.

و همه ی انها را در این دشت ریختیکه در کنارامان هست.

چقدر هم زیبا شده . په گلهایی بیا کمی اینجت قدم بزنیم.

+ آه خدای من هیچوقت این گره دوستی من و شقایقم رو باز نکن.

+ خدایا بزار دوستی ما تا ابد پایدار بمونه.

+ شقایق خوبم خیلی دوست دارم.

+ همیشه کنارتم. همیشه.

+ امضاء :    آنشرلیـــــ


+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 21:28 نويسنده ✿مهسان✿ |

برایت خواهم نوشت

از ابهام لحظه ها

از تردید

از حجم مرگ آور نبودنت

از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند

شاعرانی که از تو می نویسند و شعرشان را با نام خودشان چاپ می کنند

روزنامه هایی که عکست را درشت می اندازند، بی من در کنارت

برایت خواهم نوشت

از حدیث تلخ بغض های تا ابد

از قناعت به یک خاطره، یک یاد، یک شب مهتاب

از صبوری من و جای خالی تو و شب های من

برایت خواهم نوشت

حتی تو هم برای من نبودی...

نیکی فیروز کوهی

+ این پستم طولانیه، حرفای دلم و نوشتم...

یکم آروم شدم....

+ دلم می خواد دیگه نباشم، چه فایده بودن...

وقتی کسی رو دوس داری و نمی تونی بهش بفهمونی...

میدونم اشتباه از منه اما یعنی دیگه بس نیس؟؟؟؟

هر روز بمیری و زنده شی... هر روز خاطراتش دیوونت کنه...

خدایا...

معجزه می خوام ... فقط یه معجزه...

+ خسته ام ... اما تحمل می کنم...

خدایا روزگارت بد تا کرد با من و با احساسم...

کم طاقتی عادت آن روزهایت بود...

این روزها برای گرفتن خبربی از من عجب صبور شده ای!!!

هوس کرده ام خب نباشم ، شاید تو حالم را بپرسی.

دل نوشت:

نبودنت کم اتفاقی نیست.

و اینک من در هاله ای از تکرار ها زیر این سقف هوای بودنت را کرده ام.

گاهی می نشینم و به باورهای خودم می خندم.

خیال خراشیده ام تاول زد دیگر نمی توانم پا به پای نبودن هایت بیایم.


+ شقایقم؟؟ آجی عزیزم؟ خوبیـــ؟؟

+ آخ که چقدر دوست دارم.

+ رهــا جیگرم کجایی تو ؟ دلم برات تنگ شده!

بی معرفت شدی جانکم.


+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 13:21 نويسنده ✿مهسان✿ |

+ دیدی آخرش ؟؟؟؟

نه تو اومدی، نه شب با من کنار اومد

حالا دارم دنبال بالش می گردم بغض هامو بخوابونم...

+ خاطراتت را جای مسکن می خورم...

شاید... درد نبودنت را جبران کند...

در حالی که تو... آسوده آرمیده ه ای...

بی آنکه فکر... بیخوابی شبانه من باشی...!!!

+ تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف

لرزشی روی میز کنار تختم اتفاق میفتد

از این صدا متنفر بودم اما... چشم هایم را میمالم

New Message

تا لود شود آرزو میکنم کاش تو باشی...

سکوت می کنم، آرزوی بی جایی بود!!

+ برای باران چشمانم چتری بگیر...

خیس دلتنگیم!!!!

+ فردا بیا با هم تمامش کنیم...!

شاید به بهانه ی خداحافظی

مرا بوسیدی..!!

+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 18:40 نويسنده ✿مهسان✿ |

تا کی می خواهی

گوشهای دلت را بگیری

تا صدای تنهای ام را نشنوی

جای دوری نمی رود اگر

اپسیلون جرعه ای از بودنت را

به لحظه های من بچشانی

غده سرطان تنهایی ام

روز به روز پیشرفت می کند

به شفای دستهای تو ایمان دارد

این نوشترو از دفتر خاک خوردم گرفتم

تمام این حوالی عطر بودنت را گرفته جانکم


+ تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:49 نويسنده ✿مهسان✿ |

برایت قهوه می ریزم

کمی شیر

دو قاشق شکر

می گذارم جلویت روی میز

گلدان گل را کنار تر می گذارم

تا بهتر ببینمت

قیافه ی جدی به خودم می گیرم

و با لهجه ای که حالا برای خودم هم بیگانه است

می گویم

قهوه ات سرد می شود

هر کجا که هستی

زودتر به خانه بیا

و همانطور می نشینم تا تو یک روز بیایی

" نیکی فیروزکوهی"

+نمی دونم چرا جمله های نیکی شبیه شرح حال منه...

+ میدونی؟این آرامش ظاهرم گمراهت نکند...

در درونم خانه به دوشم.

+ نمی دانم چه شد، تلنگری بود در زندگی...

با این تلنگر

تو ترک خوردی و من شکستم...

+ نزار یادم هیچوقت از یادت بیرون بره...

+ بهترین لذتی که تو دنیا هست

اینه که بدونی یه نفر خیلی دوست داره...

+ به قول سلدا: ستاره ها برای این می درخشند

که هر کسی بتونه ستاره خودشو پیدا کنه...

سلدا عجب حرفی زدیا.سر مامان مهسان وشیره مالیدی.

اما من هر شب تو آسمون دنبال ستاره تو میگردم تا پیدات کنم...

+ انصاف نیست که دنیا آنقدر کوچک باشد

که آدم های تکراری رو روزی صد بار ببینم...

و آنقدر بزرگ باشد...

که نتوانم تو را حتی یک بارببینم...!!

+ برای دلخوشی من هم شده

کمی... گاهی باش!

+ عزیز دلم... چه تفاوتی می کند آنسوی دنیا باشم

یا فقط چند کوچه آنطرف تر؟! پای عشق که درمیان باشد

دلتنگی دمار آدم را درمی آورد.!!

+ منُ فراموش نکن با این همه درد

یه روز پشیمون شو، یه شب برگرد.

+ وای خدا جون دارم دق می کنم.

+ نمی دونم اینایی که می نویسم و می خونی یا نه!!

نه بابا مگه میشه وقتتو واس خوندن نوشته هام بگیری!!!

عب نداره دلکم.

+ شرمنده همتونم.

نگرانتون کردم.ببخشید.

+ امرو امتحان ارشد داشتم. داغون بود .

+ می خوام لینک تکونی کنم.

ینی اونایی که بهم سر نمیزننو پاک کنم.

 

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:13 نويسنده ✿مهسان✿ |

آن شب که رفتی با همه سختی هایش گذشت.

آن شب گذشت و شب های بعد و شب های بعدش.

اما افسوس که با گدشت این همه زمان هنوز فراموشت نکردم .

و من بی اراده بدون آن که ببینمت حضورت را در کنارم احساس میکنم.

و حتی گاهی مثل بیماری های مالیخولیایی باهات حرف میزنم.

و به ندرت با هم می خندیم بیشتر با هم بحث میکنیم.

و بعد از همه ی بحث هایمان تو میروی.

و من می مانم، سکوت می مانم، تنها می مانم.

و بغض های شب های بی کسی، و باز هم مهمان های همیشگی چشمهایم هجوم می آورند.

و من برای فرار از تنهایی در را به رویشان باز می کنم.

حالا دیگر تنها نیستم.

اشک هایم برای به دوش کشیدن بار غم رفتنت به من کمک می کنند.

و من خوشحال و با تبسمی روی لب هایم از آن پذیرابی می کنم.

دلم برای باران و صدای قطره هایش تنگ شده است...

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران،بارانی که به من آموخت رسم زندگی را...

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان، ابرهای سیاه سرگردان...

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری...

این روزها تنها یک قلب است که پر از درد است.

نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟

پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم.

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم.

ببارم تا خالی شوم، از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم.

اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند

ای باران تو میتونی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی.

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد و دل کند.

ای باران تو بیا بر من ببار تا خیس خیس شوم،

خیس تر از پرنده ای تنها که برروی بام خانه دلتنگی ها نشسته و خسته است.

اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم.

آرزوی باران...

باران بیا تا با هم خالی شویم، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی شو

و من نیز از این سرنوشت خالی شوم...

آه باران ببار... ببار...

پی نوشت:

شرمنده اگر بد نوشتم.چون من وارد نیستم تو وب نویسی.

سعی کردم مثل مهسان بنویسم اما نشد.

مهسان یه مدتی نیست.و به من گفت تا آپ کنم.

یه کسالت کوچیکی داره .براش دعا کنید.


+ تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 11:5 نويسنده ✿مهسان✿ |

من بی احساس ترین آدم دنیام!!

آره هستم!.

من بی احساسم، سردم، سنگم،بی خیالم،

شماها که میدونید چرا با من رابطه دارین؟؟

کی مجبورتون کرده؟؟

چون مطابق میلتون عمل نمیکنم بی رحمم؟؟

چون میگم خوب چیه بد چیه سنگم؟؟

شماها که بااحساسین چطو با این کلمات دلمو میشکنین؟

من بی رحمم؟ آره هستم.

آره سنگم.

سنگم وقتی سرد و گرم میشه میشکنه.

اونوقت من...

عب نداره.

باران جان عب نداره.دنیای منم اینجوری نمی مونه.

سلدا جان بخشیدمت.فراموش کن.

اما من سنگدل نیستم.

باران خودت اینو خوب خوب میدونی.

شدم سنگ صبور اما کسی ...

+ بیخیال.خدارو دارم واسم کافیه.

+ وقتی آخر فیلما خوب تموم میشه

دل من بدتر میگیره!

کاش قصه ی ما خوب تموم شه کآش.

+ خواب هایم بوی تن تو را می دهد.

نکند آن دورترها

نیمه شب در آغوشم میگیری.

+ دلم ا دوسام گرفته. ا همه دوسام.

به قول یاس :

تو فشن زندگی یه مدل درد شدم.

+ کتاب طلای خدایان رو دارم می خونم.

همینجور کتابای ممنوع الچاپ رو دارم میخونم.

کتاب ارابه های خدایان رو تموم کردم.

کسی خونده این دو تا کتاب رو؟؟


+ تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:37 نويسنده ✿مهسان✿ |

+دستهای ترحمتان را

از روی سرم بردارید

دیگر حتی باکشیدن

دستتان به سرم

آرامش و خوشبختیتان

بختم را باز نمیکند!.

+ نپرسید چی شده؟؟؟ هیچکدومتون!!!

+ فقط بدونید دارم دق می کنم! دارم میمیرم! همین.

+ ایندفعه هیچیه هیچی آرومم نمیکنه! هیچیــــــــــــــــــــ :-

+ امروز میخوام خیلی بنویسم چون دلم خیلی پره.

+ تو ببخش.

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است.

و هر انسانی برای هر انسان برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند.

قفل افسانه ئی است.

و قلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است.

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است.

تا من بخاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبندم.

روزی که هر لب ترانه ئیست.

تا کمترین سرود بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی...

و مهربانی با زیبایی یکسان بشود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را انتظار می کشم.

حتی روزی که دیگر نباشم...

+ این شعربالا از شاملوء. خیلی دوس دارم این شعرشو.

+ او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخی انتظار باخبر باشد.

+ نمیدونم شایدم میدونه انتظار چقدر تلخ و زجرآوره... .

+ چقدر منتظر شم که شاید ازین عشق سراغی بگیری

کجا، کی ،کدوم روز منو با تموم دلت می پذیری...

+ واقعا کی؟؟!!

+ دلم واس بچگیام تنگ شده.

یادش بخیر بچگیامون!

دلم واس بچگی تنگ شده.

خیلی..

واسه بچگی کردن

واسه جابه جا بستن دکمه ی یونی فرم

واسه مقنعه های کج روی سرمون

واسه ی اون حس غریب روز اول دبستان

الان

نه دکمه هامونو اشتباه میبندیم

نه مقنعه هامونو کج سرمون میکنیم

ولی...

خیلی چیزارو از دست دادیم

مثل حس خوب بچگی

دلم میخواد فقط یه ساعت

حس بی دغدغه ی بچگیمو تجربه کنم

حاضرم هزاربار بند کفش نبستم بیاد زیر پام و بیفتم

ولی

همونجوری

بی خبر از دنیا و آدماش باشم...

...

+ واقعا شونه هام زیر غم شکست.

+ مگه من چیکار کردم؟؟

+ گفتم: خدایا از همه دلگیرم.

گفت: حتی از من؟

گفتم:خدایا دلم را ربودند.

گفت: پیش از من؟

گفتم: خدایا چقدر دوری.

گفت:تو یا من؟

گفتم: خدایا تنهاترینم.

گفت: پس من؟

گفتم: خدایا کمک خواستم.

گفت: از غیرمن؟!

گفتم: خدایا دوست دارم.

گفت: پیش از من؟!

+ چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری...

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی:

گل من باغچه نو مبارک.

+ این متن تکراری بود ولی خیلی دوسش دارم.

+ فقط دو چیز میتونه واقعا خوشحالم کنه.

+ اولیش که میدونم رویاست.

+ دعا کنید که به دومیش برسم.

+ دنیا اینجاست...

حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

+ به قول دکتر شریعتی:

کوچیک که بودیم، میگفتن همه رو دوس داشته باش.

حالا که بزرگ شدم و یکی و دوس دارم، میگن فراموشش کن.

+ چه دنیاییه!!!!!.

+ چه عدالت جالبی من از دل می نویسم

تو با چشم میخوانی.

تازه اگر بخوانی " اگر"

+ هر وقت کم می آورم میگویم مهم نیست...!!!

تو که میدانی نبودنت چقدر مهم است...!!!

خستـــــه ام!! یه قلم لطفا !!!

می خواهم خودم را خط خطی کنم.

+ شدم معادله چند مجهولی...

این روزها...

هیچکس ...

از هیچ راهی...

مرا نمیفهمد...

+ تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:32 نويسنده ✿مهسان✿ |

گاه دلتنگ میشوم...

دلتنگ تر از همه دلتنگی ها!!!

گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم و باختها و صدای شکستن را

نمیدانم من کدامین امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که

این چنین دلتنگم!

دلتنگ چی؟!

معلوم نیست مشکل از کجاست؟!

+ هر چقدر دور میزنم

دور افکارم

به هیچ چیز نمیخورم

حاصلی ندارد

جز سردرگمی

+ میدونی...

 دلم گرفته به اندازه دل کودک گل فروشی که کسی گل هایش را نخریده!

میدونی...

غمگینم به اندازه ی غروب غم انگیز جمعه...

اشکم بسان باران عصر گاهی پاییز...

پر از دردم مثل پاهای تاول زده درون حوض ماهی ها...

میدونی...

خسته ام!

خسته تر از عابر ایستاده در شب سرد...

اما بدان و همیشه بدان...

هنوزایستاده ام!!!

چون هنوز ستاره ها برایم راه روشن خدایند و 

شکفتن گلی برایم ارمغان لبخند خداست...

+ یادم نیست این شعرو از کجا آوردم فقط به نظرم خیلی قشنگه.

دوباره سیب بچین حوا...

من خسته ام ...

بگذار از دنیا هم بیرونمان کنند...

+ عشق من هرگز فراموش نکن که برای داشتن تو

دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

+ خیلی کم پیش بیاد که دعاهایم را بگیرد

ولی

دلیل نمیشود که اجابتش نکند.

گاهی نگرفته اجابت میکند.

+ تنهایی یعنی

.

.

.

*من*...

+ عجیب است یک جای کار اشکال دارد

نه به پدرم رفته ام نه به مادرم ...

من برباد رفته ام...!!

+ امروز به آنهایی می اندیشم که روی

شانه هایم گریه کردند و نوبت " من" که

شد دیگر نبودند.

+ میترسم

از آغازی که تو پایانش نباشی!!!

+ رهـــــا خوبی؟؟

بخدا تو خودتی داغون مبشم.

من و تو همو میفهمیم...

پس نریز تو خودت !!!

اینم قلب من تقدیم به رهــا جیگرم.

+ تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 12:55 نويسنده ✿مهسان✿ |

خداوند می فرماید:

بنده ی من! هنگامی که تو در دعا هستی من آنچنان به سخنانت گوش می دهم

که گویی همین یک بنده را دارم و تو چنان از من غافلی که گویی چندین خدا داری!!

+ خدایا میخوام یه چیزی بگم: دلم ازت گرفته.ببخشید.

خدایا پارسال شهادت امام رضا... وای چقد برام دیرگذشت...

خسته شدم...پارسال...هوا برفی... با آهنگ آسمون همیشه ابری نیس...

+ به گوش خدا برسانید آدم این حوا سالهاست که رفته!

این حوای تنها را برگرداند پیش خودش...

بهشتش را نمیخواهم

به جهنمش هم راضی ام!

هرجایی باشد به جز این دنیا!

این دنیا زیادی بوی آدم گرفته!!!

+ یاد سهراب بخیر!

آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت:

تو مرا یاد کنی یا نکنی حرفی نیست.

نفسم می گیرد در هوایی

که

نفس های

تو

نیست...

چه حس بدیه

+ وقتی میبینی

اون ابر بالای سرتو که

از بچگی تا حالا ساختیش

و پر بود از زندگی

داره بالای سرت میباره

و تو مثل

یه آدم مات و مبهوت

آروم آروم زیر بارون رویاهات

اشک میریزی...

+ دلم یه تیکه ابر کبود میخواد

نجویده غورتش بدم

با این بغض بزرگ

تا هر دو درونم بگریند.

+ تو بهترین اتفاق زندگی من خواهی بود.

حتی اگه هیچوقت نیفتی تو زندگیم...

باور کن...

دل نوشت:

حواست هست.

صدای هق هق گریه هایم

از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری.

...خدا...

گفتم دلم برایت تنگ شده

باور نکردی...

یه پاییزو هوای دونفره و برگ ریزوناش

سلامتی همه ی اونا که نفر دوم پیششون نیست.

+ این روزا واس همه دعا کینیم.

+ واس من دعا کنید.

صبورترین عاشقت: مهسان

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 18:25 نويسنده ✿مهسان✿ |

کاش میشد اس ام اس خیس فرستاد

خیس از اشک

خیس از بوسه

+ دود می کنم تمامه بی تو بودن ها را

با یک پک عمیق از داشتنت...

+  دلتـنـگ کــه مـي‌شـوي چشم‌هـايـت را ببنــد.

مثــلِ يــک عکـــسِ فـــوري؛

 فــوري ظاهـر مــي شـوم...

+ فکــر نمیـکــردم بغضــی کــه از ســر شـب

  هــی دسـت بــه سرش میـکنم

اینجــوری آخر شـب رو دسـت بهــم بـزنـه!

+انقــدر دوری کـه

بــرای همــه ی عمـــرم دلتـنـگـی دارم ....!

+ مـــن ایـن روزهـــا صـدای

ثانـیــه ثانـیــه

فـرامـوش شـدنـم را مــی شنــــوم....

کــاش نزدیـکـم بـودی

نزدیـک تــر از خــودم بــه مــن

بــه وقـت دل تـنـگی آرامم میـکـردی!

بـا نـوازشـی مهربـان تنهـایی هـایـم را از من می ربـودی

کــاش نــزدیـکـت بـــودم

نزدیــک تــر از نـفسهــایـت!

نزدیـک تــر از نـفس هـایــم

دلشــوره میگیــرد دستانم از سرمـای تنهـایـی

کابـوس هـای شبـانه ام ذره ذره مــرا آب می کننـد

بنـد بنـد وجــودم نداشتنــت را فریـاد می زنند

وجـودم تـو را کم دارد

میـفهـمـی ؟

ساده مـی گویـم " مـن تـو را مـی خواهـم !

نفــس الهـی

بــاد قول داده دعــاهـای زیـر لبــم را بـه تـو برسانـد...!

محبوبــم ؛ جــای خـالـی ات پــرم کــرده از درد...!!

پــایـیـز خيـلي وقتــه گذشته بـرایـش بـنـویس

 هنــــوز هــم خــانـه ام ابــریست....

بـيــا....

صبورترین عاشقت : مهسان

 

lѺ√ YѺU

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/\ /\


+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:8 نويسنده ✿مهسان✿ |

چگونه می شود از خدا گرفت 

چیزی را که نمی دهد ؟!! 

می گویند قسمت نیست ، حکمت است... 

من قسمت و حکمت نمی فهمم 

تو خدایی ، طاقت را می فهمی …!

 

+ نمیــــــــــــــــــشه...

+ خیلی بدشانسم .... خیلی

+ چی بگم؟!

رها خوبی؟

+ تولد وبم بود 5/دی

دلم واسه غربتش سوخت یه لحظه

+ حال هوام

نمیدونم چه جوریه

یه روز شرجی

یه روز بارونی

یه روز برفی

یه روزم آفتابی

در کل مثل موج سینوس شده حال و هوامـــ ...

+به قول یاس

" از چی بگم؟! "

 

+سکوت

چه واژه قشنگیست...

هیزم نبودم اما ...!!!

سوختم در زمستان ... نبودنش

+ سخت ترین دوراهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است.

گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی.

و گاهی آنقدر منتظر می مانی که می فهمی زودتر از اینها باید فراموش می کردی.

+ من از بازی های این روزگار خسته ام...

+ چه تلخ است انتظار کسی را داشتن که منتظر تو نیست...

+  داستان از اونجا شروع شد که فهمیدم، از مسیان این همه بود

من در آرزوی یکیم که نبود...

+ مثل یک اتفاق خوب  بیا بیفتد تو زندگی ام.

 صبورترین عاشقت : مهسان

... برید به ادامه مطلب+

 

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:53 نويسنده ✿مهسان✿ |

خـَسته امـ

خسته از دنیا و آدماش

آدمایی که فکر میکنی دوســِت دارن

بهت نزدیکن

اگر خیری نرسونن بدی هم نمیکنن

ولی همونا

یه روزی رو که با یه دلخوشی کوچیک شروع کردی

 تا حداقل کنار اونا واسه چند لحظه

این دِلـِت

آروم بگیره

ولی همونا

با یه جمله ی کوچیک

ریز ریزت میکنن

درست مثل یه تنگ ماهی پر آب که وقتی میشکنه

خورده شیشه هاش

قد یه الماس میشه

تو هرچقدر هم که خوب ببینی و همه رو جمع کنی

 نمیتونی به هم بچسبونیشون

مثل اولش نمیشه.

چرا آدما

اینجورین؟!

واقعا" نمیدونن یه کلمه ای که میگن چه تاثیری رو طرف مقابل میزاره؟!

وقتی بال زدن یه پروانه این سر دنیا

به پا شدن یه طوفانو به همراه داره

اونوقت حرفای بعضیا

که شاید قصدشون نمیدونم چیه

تاثیر نمیذاره؟!

+ پـــُرم از بغض

پـــُرم از ابهام

پـــُرم از درد

پـــــــُر...

+ حالم داغونه

عشق من

دوست داشتن من

یه بار بود

که رفت

ولی ا طرف من تموم نشده

فقط مونده یه مشت خاطره

+ قرلر بود کم بیام

ولی تنها دلخوشیم اینجاست...

 تک تک صفحه هاش

تک تک لحظه هامو یادم میاره

شاید شما حس نکنید ولی من... 

+ حرفام یه مشت بی ربط نوشتِ

داغونم

تو ببخش...

+پی بردم نسلِ سوخته ایم...

سوختـــــــــــه

هممون داغون...

 +رهـــــا هیـــــــــــــــــــــــــــس

به خدا حرفات تاثیری نداره

خودتو درگیر من نکن

به زندگیت برس...

واســه هَــمه یَــعنی بــِدون اِستــِثنا واســه هـــَمه ی اَطـــرافیــــام +

اِتــِـفاقایِ خــوب میــُفته وَلـــی مَــن هَمچــِنان دَر گــِل فُــرو میرَم!!

+ خـــِیلی خوشحالَم کـه حَداقل واسـه بَــقیه اِتــِفاقای خـوب میُــفته!

جِــدی مـیگَم!

+کلی فـِکر کردم و به این پی بردم که خُـدایا

 تو این یـــِک سال عَجَب سختی کشیدما!!

+خدایا مرا دریاب
دستان مهربانت را بگشا  
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ... 

•¤º عشق من دلم هوایت را کرده.

دلم هر لحظه بهانه ات را می گیرد.

کاش بیایی. •¤º

+ صبورترین عاشقت : مهسان

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:8 نويسنده ✿مهسان✿ |

 

وقتی که دیر رسیدم و با دیگری دیدمت

فهمیدم که گاهی

هرگز نرسیدن بهتر است از دیر رسیدن. . .

مهسان نوشت: این روزا واقعا تنهام. حالم اصلا خوب نیست.

خدایا منم مهسان، همون بنده گناهکارت.

خواهش میکنم جوابم دعاهامو بده.

کاش می فهمید که چقدر دوسش دارم

صبورترین عاشقت: مهســان


 

 

+ تاريخ جمعه نهم دی 1390ساعت 12:6 نويسنده ✿مهسان✿ |

  روزهای بلند 
  بی تو بودن می گذرند
  اما دل نوشته هایم هنوز
  بوی تو را می دهد...!!!

  دفتر دل یک ساله شد ...

+ تاريخ دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 18:28 نويسنده ✿مهسان✿ |

سالهاست منتظرم
سر، کوچه ی خاطرات
برف تمام زمین را سفید کرده
ساعتم یخ زده!
سرما تنم را میسوزاند
آغوشت کجاست؟
فقط لحظه ای مرا برای خود بدان
و خود را برای من
برگرد
 بگذار این انتظار به پایان برسد.

+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 22:40 نويسنده ✿مهسان✿ |

شب هایم پرشده از خواب هایی که...

در بیداری انتظارش را می کشم...

میدانی،بیا بنشین اینجا تا برایت کمی درد ودل کنم...

از تو چه پنهان...شب ها در خواب رخت عروسی را برتن دارم که دامادش تویی..

خوشحال کننده است نه؟!

اما همیشه رخت عروسی خبر از مرگ بوده...

نکند نیایی و من اینجا از غصه دلتنگی نیامدنت بمیرم؟!

تو تعبیر خواب بلدی دلکم؟

بیا و تعبیر کن که تا تو فاصله ای نمانده

بیا دلخوشیم رو به باور تبدیل کن...

"بودنت را میخواهم" فقط بیا

 

× خدایا مگه من بنده تو نیستم؟! پس چرا جواب دعاهامو نمیدی؟!

× یه حسی دارم یه حس غریب...

+ تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:28 نويسنده ✿مهسان✿ |

نمی خوام حرفای تکراری بزنم این دفعه حرفام تازه تازه ست...

اگر ما اینقدر از هم دور شدیم

 اگر تو اینقدر ناخواسته داری خودت و ازم دور می کنی حتما یه حکمتیه ...؟!

قبلا کلی آرزو تو سرم داشتم ...همش در کنار تو باید به تحقق می رسید اما...

یه کوچولو ازت می خوام وقت بذاری اینا رو بخونی حرفای دلم ِ

 همه و همه رو تو به من یاد دادی...

آمو ختی به من که در جریان زندگی ، گاه فقط باید رها شد.

گاهی باید غیر قابل تغییر ها را پذیرفت

 و حتی مهر بی انتهای خدا را برایشان سپاسگزار بود .

بیشتر موقع ها اتفاقات اون جوری نیستند که ما آرزو داریم .

 اما درس ها و آموختنی های زندگی در تمام لحظه های آن جاریست.

آموختی به من که هرگز...

هرگز برای خواستن آن جه دلم می خواهد با تعصب به خدا اصرار نکنم .

چون هر آنچه پشت هر واقعه پنهان است واقف نیستم.

روزهای سختی بود.

 چون آن چه را که می نویسم یک شبه یاد نگرفته ام ، خوب یادمه ...

بی تابی و بی قراری هایم را .

 اشک ها و رازو نیازهایم را ، آشفتگی ها و نگرانی هایم را...

چه روزهایی بود ، غرق امید و آرزو و چه دیر می گذشت .

وقتی در انتظار بودم و نمی دانستم چه پیش می آید.

 فکر می کردم رسیدن به آرزوها یم، رسیدن به همه چیز است.

اما امروز خوب یاد گرفتم...

یادگرفتم  چشم های من برای دیدن بزرگی دنیا چه کوچک است.

آن روزها ، این را نمی دانستم.

 انگار زمان فاصله ای بود ، که باید برای دانستنش طی می شد .

 اون روزها گذشت ...

 هر چند به کندی ، این روزها نیز می گذرد و چقدر شاکرم.

آرزوی آن روزهای من بر باد رفت...

 آرزویی که بی صبرانه ، مشتاق رسیدنش بودم ،

اما سعادت بی انتهای نرسیدن به اون آرزو ،مدیون این بر باد رفتن است  

وخدا...

 در ازای آن به من چیزی بخشید که تمام ...

تمام ثانیه هایم ، تا امتداد بی نهایت پر شد.

به او ، به خدای تو ، به خدای خودم ، اعتقاد دارم .

 بیش از هر کس و هر چیز دیگر .

 واین اعتقاد داشتن را تو به من آموختی.

آموختی به من در بی قراری هایم به خدا اعتماد کنم.

اما به طور مسلم...

 اونی که خدا می خواد ...

 همواره مصلحتی و حکمتی در آن نهفته است. 

حالا بعد از گذشت مدت ها ، وقتی به پشت سرم نگاه می کنم

وقتی چیزی از خدا می خواهم و مستجاب نمی شود

می فهمم که حتما به نفع من نبوده .

 چون از بخشندگی و توانایی بی انتهای خدایم به دور است.

 که چیزی بخوام و بتونه و به صلاحم باشه.

 اما بر من نبخشد ؟! که محال است.

آموختی به من در عمیق ترین دردها

در عمیق ترین دلتنگی ها رو به کسی کنم که نزدیک ترین است .

 تنها کسی که شایسته تکیه کردن است.

 بدون هیچ دغدغه ای مین و مطمئن...

آموختی به من ، آن چه با اصرار دلم می خواهد

 و به خیال شادی پشتش به آن دل بستم ، گاهی تنها سرابی است.

 آموختی به من که وقتی رها هستم ، زندگی چه با شکوه است

تو نیستی یار من ، اما بی آنکه بدانی

درس هایی را به من آموختی ، که من اونا رو تازه پیدا کردم...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 10:19 نويسنده ✿مهسان✿ |


سلام به دوستان گلم.

دلم خیلی براتون تنگیده بود.خیلی.

الان میخندید که چرا این دختره میاد و میره.

بخدا شرمندم.حال و روزم بد بود.

اما دبگه اومدم قول میدم که نرم.قول دادم.

کسالت کوچیکی داشتم اما خداروشکر برطرف شد.

مینویسم واس کسی که دوسش دارم.پس تا میتونم مینویسم.

بخاطر اون برگشتم.امیدوارم یه روزی اینارو بخونه.امیدورام.

خیلی دوستون دارم.

فعلا.

 

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 22:38 نويسنده ✿مهسان✿ |

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود

ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید...

یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم

چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت

مدتهاست که پر کشیده اند اما

با این همه تمام بدبینیها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو...

چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  

اولین مهمان تنهایی هایم بودی...

روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد

 سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم

 از پارو زدن خسته بود ...

دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم...

به تو تکیه کردم...

هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم

و چه آرام آنهارا در خود مخفی کردم ...

مدتها بود که به راه های رفته...

به گذشته های دور خیره شده بودی ...

من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج

 و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم

چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها

 اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...

اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود

 جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...

و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ...

هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست

 مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند

 با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند

 و با هیچ می میرند

 

+ تاريخ جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 15:7 نويسنده ✿مهسان✿ |


دعوت قاصدک ها برای توست

شمع بودم و سردی اشک های آغاز زندگی ام

گواه سوختن در این دیار سکوت بود ...!

چه اهمیت دارد که من چند ساله میشوم ؟

من تولد یافته ی روز های سپیدم

لبخند می زنم و می چرخم

تمام هوای زندگی

تمام دست های آسمان

تمام غزل ها را نفس می کشم

من خودم را پیدا می کنم

حتی یک روز مانده به غروبم ...!

با اشک های معاصرم پیمان می بندم

تولد دوباره ام

ستاره ترین ماه شب باشد ...

پ.ن: این متنو یکی ا دوستام گفته بزارم واس روز تولدم.ممنون دوس عزیزم.

25مرداد ماه

با آرزوی با تو بودن

 فوت می کنم شمع سالگرد زنده بودنم را.

تولدم مبارک

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 0:0 نويسنده ✿مهسان✿ |